تبليغاتX
heig
حرم فلش - کد دعای فرج برای وبلاگ
<

head> خاک مشگین
احساس غالب  ما در هنگام ورود به ماه محرم احساس غم و عزای سیدالشهداست .

غیر از این مصیبت زدگی احساس زیبای دیگری هم است ، حس انتقام خون حسین (ع) و توجه به قیام امام زمان(عج)، نگاه به آینده قیام سیدالشهدا، توجه به حضرت ولی عصر (روحی و نفسی فداه) و اتصال دادن قیام اباعبدالله (ع) با قیام امام زمان (عج) در دلها و اندیشه ها ، یکی از زیباترین حس هایی است که باید در زبان ها جاری شود.

نوای زیبای یابن الحسن در مجلس ابا عبدالله احساس زیبایی است که در دعای ندبه و عاشورا به آن اشاره شده است .

اما جدای از این دو حس ، احساسی که محرم را می تواند زیبایی خاصی ببخشد حس ترس و خوف در این ماه است .

محرم همانگونه که ماه عاشقی کردن برای حسین (ع) است ماه ازدیاد ترس مومنان هم است .

مومن خوف و شوق را با هم دارد .

در این تردیدی نیست که ما اهل کوفه نیستیم حسین تنها بماند ولی حال مومن در محرم حال توابین است که در واقعه کربلا خود را کنار کشیدند و به یاری مولای غریب و مظلوم خود نشتافتند و بعد از شهادت حسین (ع)به کربلا آمدند و عزاداری کردند و بعد از مدتی هم در راه حسین (ع) کشته شدند و کار به جایی نبردند.

ما اهل کوفه نیستیم  ،درست ولی باید احساس خائفانه اهل کوفه نشدن را داشته باشیم ، که مبادا خدایی نکرده  ما هم برای مولای زمانه  خودمان کوفی باشیم.

مبادا ما هم حسین زمان خودمان را دعوت کنیم  و در هنگام قیام ، او را در کربلایی دیگر تنها بگذاریم .

چه کسانی سیدالشدا(ع) را در کربلا محاصره کردند و به شهادت رساندند؟؟

اکثر سپاه عمر سعد ملعون شیعه بودند! یا حداقل شیعه مسلک بودند! ، آشنای با علی بودند!

کسانیکه برای حسین(ع) نامه نوشتند که بیا ، از فرماندهان پای رکاب علی (ع) بودند! ، علی را قبول داشتند! ، در رکاب علی (ع) جنگیده بودند! ، ولی همانها جزء قاتلین حسین بن علی قرار گرفتند .

این ها حقایقی انکار نشدنی است که باید در وجود همه ترس بیندازد .

قصد بنده از بیان این مطالب منفی گویی نیست بلکه حرف بنده این است که تکلیف ما با خودمان چیست؟

احساس زیبایی که باید در این ماه داشته باشیم این است که به درخانه سیدالشهدا(ع) برویم و بگویم :

ای عزیز زهرا (ع) ما هم دوست دار پدرت علی (ع) هستیم و هم حاضریم پای رکابش جان خود را نثار کنیم ، حسین جان دست ما را بگیر تا از جمله کسانی که تو را دعوت کردند و با تو برخورد کردند نباشیم ، حسین جان ما هم مهدی تو را دعوت کردیم از او خواستیم که بیاید تا با او بیعت کنیم ،دستمان را بگیر تا همچون کوفیان بی وفا درحق مولای خودمان بی وفایی نکنیم وعهد نشکنیم .

 

                                                               ((برگرفته از :http://www.muntazar.blogfa.com))

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 22:29 |

بر هر فرد منصفی که آشنا با مسائل مختلف مجمع باشد مشخص است که این مجموعه ظرفیت های بسیار نهفته در خود دارد که در راستای کمک به آموزش و پرورش  و در  تامین فضای آموزشی در مناطقی مثل مشگین شهر که با بحران فضا مواجه است نقش آفرینی می کند که البته برکات و آثار فراوانی در پی داشته که آمار اداره مزبور موید این ادعا است از آن زمانی که بنده توفیق حضور در این جمع پیدا کرده ام  همواره بدون هیچ حاشیه ای اعضا در راستای کمک به آموزش و پرورش فعالیت داشته اند بماند برخی از عزیزان در طول این مدت ناهماهنگی هایی کرده و از استان برخی از دوستان نا آگاه  چراغ سبز هایی برای آنان داشته اند در هر حال برایند کار انصافا مطلوب بوده است فلذا اخیرا برخی از آقایان مسئول اظهار نظر و افاضاتی داشته اند که لازم است یادآوری نمایم اولا مجمع یک شخصیت حقوقی مستقل است و ثانیا برابر اسناد و شواهد تا این جای کار برابر قانون عمل گردیده و تازه اگر بناست اظهار نظر در خصوص وضعیت مجمع شود بایستی  مراجع ذیصلاح اظهار نظر نمایند ثالثا اعضا حاضر دغدغه ای جز خدمت به شهرستان نداشته و سیاسی قلمداد کردن موضوع حاکی از عدم بینش و ضعف آگاهی مطرح کنندگان است که بجای تقویت این بحث تخریب را سرلوحه کار خود کرده اند و باید از آقایا ن سوال کرد در این مدت شما چه قدم مثبتی در این راستا برداشته اید که به مردم اعلام شود

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در یکشنبه بیستم آذر 1390 و ساعت 12:14 |
 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین علی بن ابیطالب و الائمة المعصومین علیهما السلام

 یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس .(سوره مائده آیه 67)

واپسین ماه های عمر پیامبر خدا(ص) همانند ابر رحمت از روی سر مردم آن روز می‏گذشت. آن بزرگوار همراه هزاران میهمان دیگر خانه خدا، که از ضیافت رسمی حضرت حق برمی‏گشتند، به نزدیکی سرزمین «جحفه‏» رسید. در آخرین محدوده میقات، جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و اولین پیام رسالت‏ بعد از توحید را، که اهمیتش به اندازه ‏23 سال رسالت‏ بود، بر پیامبر(ص) ابلاغ کرد تا او بری آخرین بار پیام ولایت را بازگوید و حجت را بر مردم آن روز و نسل‏های آینده تمام کند. از اینرو در آن جمعه مبارک در سه منزلی میقات جحفه فرمان تجمع حاجیان از بیت‏ برگشته را صادر کرد. بلال اذان نماز را شروع نمود و پیامبر خدا(ص) کلام وحی نازل شده بر خویش را چنین زمزمه کرد:
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته، و الله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین.
ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده کاملا به مردم برسان; اگر آن را [به جهاتی مانند تقیه و ...] ابلاغ نکنی، رسالت‏ خداوند را انجام نداده ا‏ی. خداوند تو را از جمیع خطرات [احتمالی] نگاه می‏دارد و خداوند جمعیت کافران [لجوج] را هدایت نمی‏کند.
پس از اجتماع مردم، درست کردن جایگاهی از جهاز شتران برای پیامبر گرامی اسلام و برگزار شدن نماز ظهر به جماعت ، رسول خدا(ص) در برابر آنان ایستاد، ولی ایستادنش هیات خاصی داشت; زیرا می‏خواست وحی را ابلاغ کند و در آخرین حج ‏خود به آنان بگوید که، خلا وجودی رسالت را امامت پر خواهد کرد، وصیت جایگزین آن خواهد شد و زمین از حجت ‏خالی نخواهد بود. شما در پناه زعامت وصی من به سعادت همیشگی خواهید رسید. او پرچمدار دینی، سیاسی، اجتماعی و الهی شما خواهد بود و شما را به ساحل نجات خواهد رساند.
پیامبر گرامی اسلام(ص) به خاطر حساسیت و موضع‏ گیری ‏های بعضی از افراد در برابر اعلان وصیت علی بن ‏ابی‏طالب(ع) آن را برای مدتی پنهان داشته، و ابلاغش را به تاخیر انداخته بود. حال تصمیم داشت این امر عظیم و پر برکت را اعلام کند. بنا براین سکوت مردم را شکست و سخنانش را چنین آغاز کرد:
ایها الناس انی قد نبانی اللطیف الخبیر...
ای مردم، بخشنده نعمت‏ها و آگاه به دقایق خلقت ‏به من خبر داد که هر پیامبری نصف پیامبر قبلی خویش عمر کرده است و من گمان دارم که بزودی باید دعوت خدای را اجابت کنم. همانا من و شما همگی مسؤولیم; آیا من رسالتم را به شما نرسانده‏ ام؟!
همگی پاسخ دادند: ما گواهیم که تو رسالت ‏خویش را انجام دادی، ما را پند دادی و در راه خدا جهاد کردی; خداوند جزای خیر به شما عنایت کند.
بعد همگی خدای را بر گفتار خویش شاهد گرفتند. آنگاه پیامبر خدا(ص) فرمود: آیا شما بر اینکه خداوند تنها معبودی است، جز او معبودی نیست، محمد بنده و پیامبر اوست و بهشت و دوزخ و برانگیخته شدن بعد از مرگ امری حتمی است،شهادت‏ ندادید؟
همگی در جواب گفتند: آنچه را فرمودی مورد گواهی و اقرار ما است.
بعد فرمود: بارالها، خود بر تصدیق اینان گواه باش.
سپس چنین ادامه داد: ای مردم، خداوند ولی و سرپرست و اختیاردار من است و من بر شما و همه مؤمنان ولایت دارم. آگاه باشید، هر کسی که من ولی او بودم، علی ابن ‏ابیطالب[علیه السلام] مولای او خواهد بود. پروردگارا، هر کس او را دوست دارد، دوست ‏بدار و هر کس با وی دشمنی کند، دشمن بدار

خواهم زخدا که بی ولایم نکند                   غرق گنهم ولی رهایم نکند

یک خواسته دارم از خدای تو علی      در هردو جهان از تو جدایم نکند

عید غدیر بر عموم شیعیان و مسلمانان مبارک   

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 و ساعت 19:35 |
مدتی بود  در فکر بودم که چگونه با این مشغله کاری وبلاگم را به روز کنم که  بتوانم مسائل کاری و مشکلات فرا روی خودم را با دوستان بیان نمایم  که بلاخره تصمیم گرفتم حتی الامکان در فرصت مناسب مطالبم را با شما در میان بگذارم و این مسئله با توجه به فرارسیدن ایام انتخابات و حرف و حدیث های فراوانی که در جامعه وجود دارد حد اقل از این طریق نا گفته های دلم را بیان نمایم تا چه مقبول افتد و چه در نظر آید

به هر حال به لحاظ مسئولیتم در شهرستان نیر و حوزه کاری و مسائل زادگاهم مجبورم به تناسب شرایط مسائل را به رشته تحریر در آورده و در اختیار عزیزان قرار دهم

                         در این دنیای وا نفسا به دعای خیر تک تک شما محتاجم 

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در یکشنبه هشتم آبان 1390 و ساعت 21:18 |

الهی به  دریای کرمت به قبح کردارم منگر، الهی به جلالت و جبروتت به کوه گناهم تماشا مکن،الهی به  وسعت مهربانیت ازدشت گستاخیم بگذر.

                                                                     

 ای کریم می دانم که  کریمان از سائلان نمی پرسند که چه دارید  وچه آورده اید؟ چه کرده اید و چه می کنید؟که هستید و چه می خواهید؟ ولی من می گویم که بنده ای بودم که حق بندگی را به جا نیاوردم سائلی هستم که جز گناه توشه ای ندارم و فقیری هستم که جز به رشته کرمت به چیزی چنگ نزده ام ،نادمی هستم که مفری جز درگاه تو نمی بینم

اکنون نه کمرم راست می شود ونه دلم آرام، نه خواب به چشمان دارم ونه نای در بدن...

معترفم که هم دستم  خالی وهم  اشکم جاری ،ولی شنیده ام کریم دست خالی بر نمی گرداند و خود نیز اشک را آب خاموشی شعله های جهنم مقرر فرموده ای، پس امیدوارتر ومحکمتر قفل درخانه ات را می کوبم وناله های ملتمسانه خویش را با بانگ کاروان يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام  در لیله القدر در هم می پیچم و یارب  یارب گفتنم را با بال فرشتگان به آسمانها خواهم رساندوبر سر سفره رحمتت زانو خواهم زد تا شاید در معرض وزش نسیم لطف بی کران تو در شهر رمضان الذی اًَنزل فیه القران  قرار گیرم.

 الهی ، الهی اکنون با شرمندگی آمده ام تا خالصانه بندگی کنم بندگی....

                 سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یارب

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت 20:4 |
 

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم


نخست : هنگامیکه به پستی تن می داد تا بلندی یابد




دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید

سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید

چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد

پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست

ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود

هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 و ساعت 19:32 |

رهبر معظم انقلاب اسلامي عصر امروز در ديدار رئيس و اعضاي شورايعالي انقلاب فرهنگي با اشاره به اهميت بسيار بالاي مقوله فرهنگ به عنوان هويت و شاكله معنوي يك ملت و گستره وسيع و تأثير عميق آن در ابعاد مختلف زندگي فردي و اجتماعي، مسئوليت شورايعالي انقلاب فرهنگي را مهم و عظيم خواندند و تأكيد كردند: در عرصه تهاجم پيچيده و فراگير فرهنگِ جبهه استكبار برضد نظام اسلامي، شورايعالي انقلاب فرهنگي همچون يك قرارگاه اصلي، وظيفه سياستگذاري راهبردي و هدايت دستگاهها و مراكز تأثيرگذار فرهنگي و بخشهاي اجرايي را برعهده دارد.

حضرت آيت‌الله خامنه‌اي خاطرنشان كردند: اگر ملتي، از نظر شاكله ظاهري، مقبول و پيشرفته جلوه كند و از نظر فرهنگي و باطني دچار نابساماني باشد، ملت ورشكسته اي خواهد بود اما ملتي كه از نظر فرهنگي غني باشد، حتي اگر برخي مشكلات سياسي و اقتصادي نيز داشته باشد، بالقوه، ملت مقتدري است. ايشان حفظ هويت و شاكله باطني يك ملت را منوط به برطرف كردن نقايص و اصلاح رخنه هاي احتمالي در فرهنگ دانستند و تأكيد كردند: روشنفكران، نخبگان، علماي ديني، فعالان سياسي و در رأس همه، حكومت و حاكمان، قطب هاي تأثيرگذار در فرهنگ ملتها هستند كه هم توانايي تقويت فرهنگ و هم زمينه تضعيف و يا انحطاط آن را دارند.

حضرت آيت الله خامنه اي خاطرنشان كردند: با تحولات عظيم ارتباطاتي كه امروز در دنيا بوجود آمده، جنگ فرهنگي به عرصه اي با ابعاد مختلف و فراگير و پيچيده تبديل شده است. ايشان جبهه استكبار را سردمدار اصلي اين جنگ فرهنگي خواندند و افزودند: گستره تهاجم فرهنگي جبهه استكبار، همه كشورهاي دنيا است اما در اين تهاجم مهمترين هدف، نظام جمهوري اسلامي است زيرا نظام اسلامي در مقابل نظام سلطه ايستاده و اثبات كرده كه در اين ايستادگي خود صادق است و توانايي مقابله و پيشرفت را نيز دارد. رهبر انقلاب اسلامي با اشاره به رسالتهاي فرهنگي انقلاب اسلامي، تأكيد كردند: راه مقابله با تهاجم فرهنگي جبهه استكبار، گسترش و تعميق رسالتهاي فرهنگي انقلاب اسلامي در عرصه هاي اخلاقي، رفتارهاي فردي و اجتماعي، عقايد و باورهاي ديني و مسائل سياسي است.

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در جمعه سوم تیر 1390 و ساعت 21:11 |

در يكي از مطالب، خاطراتي خواندني از خانم زهرا مصطفوي دختر بنيانگذار كبير انقلاب اسلامي منتشر شده است كه متن آن در ذيل مي‌آيد:

* گردش به‎سمت گل‌ها
- امام نسبت به مسئله محرم و نامحرم و برخورد با نامحرم، بسيار مقيد بودند. من حدوداً 11 سال داشتم و هنوز چادر چيت سر مي‌كردم. آقاي اشراقي (داماد اول امام) ما را دعوت كرده بودند و من همراه ايشان به مهماني رفتم. آقاي اشراقي باغچه‌اي داشتند كه وسط آن معبري بود و آنجا دو سه تا صندلي گذاشته بودند كه در آنها امام و آقاي اشراقي روي صندلي نشسته‌اند. آن روز كسي در را باز كرد و خود آقاي اشراقي به استقبال آمدند. ما به خاطر قضيه نامحرم بودن، جلوي شوهر خواهرها نمي‌آمديم. من يكه خوردم و از امام پرسيديم: «سلام بكنم؟» امام گفتند: «واجب نيست». من چون خجالت مي‌كشيدم با آقاي اشراقي روبه‌رو بشوم و سلام نكنم، از مسير خارج شدم و رفتم ميان علف‌ها و گياهان باغچه و از آن معبر نرفتم تا با ايشان روبه‌رو نشوم.
الآن هم منزل ما اين‌طوري است كه مردها و زن‌ها به خاطر مهماني دور هم نمي‌نشينند، مگر به خاطر مراسم و مسائل جدي شرعي. بعد از انقلاب خود من در تلويزيون، سمينارها، سخنراني‌ها و جلساتي كه آقايان و خانم‌ها حضور داشتند، حضور فعال داشتم و امام هرگز نگفتند نرويد و اين كار را انجام ندهيد، ولي در همان دوران اگر شوهر خواهرم مي‌آمدند، اين طور نبود كه سفره زن‌ها و مردها يكي باشد. رفت‌وآمد بود اما مردها جداي از زنان در اتاق‌هاي مختلف پذيرايي مي‌شدند.

* سفره محرم و نامحرم جدا بود

- تا آخرين لحظه زندگي امام،‌ همواره سفره محرم و نامحرم جدا بود. يك بار مادرم به امام گفته بودند: «ما امشب منزل نفيسه خانم - دختر بزرگ آقاي اشراقي - دعوت داريم». امام فكر كرده بودند كه در منزل نفيسه خانم، همسرش و شوهر خواهرهايشان هستند و مرد و زن با هم هستند و به مادرم گفته بودند: «اين مجلس، مجلس حرام است. شما مي‌خواهيد به مجلس حرام برويد؟» مادرم گفته بودند: «همه به من محرم هستند.» امام گفته بودند: «به دخترها كه محرم نيستند». مادر گفته بودند: من مي‌روم كه به همه مردها محرم هستم (دامادها و احمد). امام در اين مورد بسيار دقت مي‌كردند.

* امام به خواهرم ديه دادند!

آنچه از دوران بچگي يادم هست، اين است كه من حدود 8ساله بودم، خواهرم ده سال و خواهر بزرگترم (همسر آقاي اشراقي) 12 سال داشت. ما با بچه‌هاي منزل همسايه سمت چپ‌ خانه كه منزل آقاي كمالوند بود، عروسك‌‌بازي مي‌كرديم . . . گاهي هم گرگم به هوا بازي مي‌كرديم. امام به ما گفته بودند منزل آقاي كمالوند نرويم.

ايشان از علما و از دوستان امام بودند. اين دوستي هم قصه جالبي دارد. به ما گفته بودند به: آنجا نرويد. هروقت مي‌خواهيد بازي كنيد، دخترشان - كه اسمش طاهره‌خانم بود - بيايد پيش شما. پشت‌ بام‌هاي منزل ما به يكديگر راه داشت. ما همگي بچه بوديم، ولي آنها نوكر 14- 15ساله‌اي داشتند كه به تازگي صدايش دورگه شده بود. به همين جهت آقا دستور داده بود: شما نبايد به منزل آنها برويد. وقتي آقا از مسجد سلماسي برمي‌گشتند و به طرف منزل مي‌آمدند، از پشت كوچه صداي گرگم به هواي ما بچه‌ها را شنيدند. وقتي به منزل آمدند، از كارگرمان - زيور - پرسيدند: «بچه‌ها كجا هستند؟» او جواب داد: «منزل آقاي كمالوند.» گفتند: «برو بگو بيايند.» ما خيلي ترسيديم. برگشتيم به منزل و سه‌تايي توي زير زمين رفتيم، خطاب امام، بيشتر به خواهر بزرگترم بود كه مكلف شده بود. امام يك چوب نازك خشك را برداشتند و محكم به لبه ديوار زيرزمين زدند و گفتند: «من نگفتم نرويد؟ چرا رفتيد؟» بسيار هم عصباني بودند. چوب شكست و يك تكه‌اش به پاي خواهرم خورد. بلند شديم و به اتاق رفتيم و من ديدم پاي خواهرم كمي كبود شده است.

شب به آقا گفتم: «خرده چوبي كه به ديوار زديد و شكست، به پاي صديقه خورده پايش كبود شده.» امام پرسيدند: «واقعاً؟» گفتم: «بله». گفتند: «برو بگو بيايد». صديقه خانم آمد و امام پايش را ديدند و به او ديه دادند! من به خودم گفتم: اي كاش پاي من كبود شده بود! امام تا اين حد روي مسائل شرعي دقت داشتند، در حالي كه بچه‌شان بود و عمداً هم نزده بودند. با همه انس و توجه و محبتي كه امام داشتند، ما از ايشان خيلي حساب مي‌برديم. البته حق با ايشان بود من خيلي شلوغ بودم.

* آغوش مهربان آقا
- شايد اولين خاطره‌اي كه از دوران كودكي به يادم مانده، به خاطر لذتي كه از حضور امام مي‌بردم، اين است كه امام شب‌ها زير كرسي مي‌نشستند و من كه يك دختر چهار پنج ساله بودم، مي‌رفتم زير كرسي و سرم را از زير بغل ايشان بيرون مي‌آوردم و چون بچه شيطاني هم بودم، خيلي وول مي‌خوردم، ولي ايشان دلشان نمي‌آمد به من بگويند برو؛ فقط نگهم مي‌داشتند كه خيلي شلوغ نكنم. گاهي هم دستي به سر و صورتم مي‌كشيدند. من چون خيلي از اين كار لذت مي‌بردم كه در آغوش پدر باشم، نمي‌رفتم. ايشان هم نمي‌گفتند برو، ولي دست و پايم را مي‌گرفتند كه خيلي شلوغ نكنم. خيلي با خوشرويي و محبت با من رفتار مي‌‌كردند و من از اين كارشان خيلي لذت مي‌بردم؛ لذا اولين خاطره‌اي كه از دوران بچگي يادم مي‌آيد اين است كه شب‌ها دور كرسي مي‌نشستيم و بسياري از اوقات من شام خودم را هم همان‌جا و همراه امام مي‌خوردم.

* برنامه ثابت امام براي بازي با كودكان

- بيش از آنكه تصور كنيد حضرت امام اهل محبت بودند. بچه بودم و يك روز در حياط نشسته بوديم، به من گفتند: «اگر توانستي اين مداد را با دست راستت به ديوار بزني، من به تو جايزه مي‌دهم». من گفتم: «اينكه كاري ندارد». گفتند: «بينداز!». من هم مداد را دادم به دست راستم و پرت كردم به طرف ديوار و بعد گفتم: «جايزه‌ام را بدهيد!». امام گفتند: «با دستت پرت نكردي». گفتم: «چرا! با دستم پرت كردم». گفتند: «نخير! دستت هنوز به بدنت هست!» من تازه متوجه شدم كه دارند با من شوخي مي‌كنند.

امام براي بازي با ما وقت خاصي داشتند. صبح‌ها در منزل تدريس مي‌كردند و طلاب مي‌آمدند. نيم‌ساعت به اذان ظهر مانده، طلاب مي‌رفتند و امام مي‌آمدند به حياط و يك ربع با ما بازي مي‌كردند. ما هم مي‌دانستيم و از قبل جمع مي‌شديم. ما معمولاً از گِل باغچه تيله درست مي‌كرديم و مي‌گذاشتيم خشك مي‌شدند، بعد با آنها تيله‌بازي مي‌كرديم و هركس مي‌توانست تيله بيشتري را بزند، برنده بود. البته بازي‌هاي گوناگوني از جمله گرگم‌ به هوا بازي مي‌كرديم. ايشان مي‌نشستند و يك نفرمان سرش را در دامن ايشان مي‌گذاشت و بعد همه مي‌رفتند و قايم مي‌شدند، بعد آن فرد بلند مي‌شد و دنبالمان مي‌گشت. امام به ضعيفترها كمك هم مي‌كردند. من از همه شلوغ‌تر بودم و يكي از خواهرهايم (خانم آقاي اشراقي) با اينكه چهار سال از من بزرگتر بود، آرامتر و مظلومتر بود و زبر و زرنگي مرا نداشت. گاهي اوقات مي‌رفتم بالاي درخت كاجي كه در منزلمان بود و آنجا قايم مي‌شدم. كسي سرش را بلند نمي‌كرد به آنجا نگاه كند. امام مي‌دانستند كه بچه‌ها نمي‌‌توانند مرا پيدا كنند و با سرشان اشاره مي‌كردند، يعني آنجا را نگاه كن و جاي مرا لو مي‌دادند. گاهي اوقات هم زير عبايشان قايم مي‌شديم.

امام عصرها هم براي تدريس به مسجد سلماسي قم در كوچه آقازاده مي‌رفتند و تقريباً نيم‌ساعت به اذان مغرب كه آفتاب هنوز بالاي ديوار بود، به منزل برمي‌گشتند و ما منتظرشان بوديم. مي‌آمدند و يك ربع با ما بازي مي‌كردند و بعد سراغ كارهاي خودشان مي‌رفتند.

امام سر شب شام مي‌خوردند، به‎قولي سه از غروب رفته، گاهي قبل و گاهي بعد از شام مي‌آمدند و با ما بازي مي‌كردند. اوايل كودكي بازي بود و بعد به تدريج تبديل به كتاب خواندن شد. من در 13-14 سالگي خيلي اهل مطالعه بودم و كتاب‌هاي رمان و تاريخي را غالباً بلند مي‌خواندم و بقيه گوش مي‌دادند. بزرگتر كه شديم، امام معما و چيستان يا مسئله‌اي مطرح مي‌كردند و ما سعي مي‌كرديم پاسخ آنها را پيدا كنيم. گاهي اوقات هم نمي‌توانستيم جواب بدهيم.

* دفاع امام از كوچك‌ترها

- يادم هست 10 -11 ساله بودم و حاج‌آقا مصطفي شايد 21-22 ساله بود. به من گفت: «يك ليوان آب به من بده!» امام نشسته بودند. من شانه‌هايم را بالا انداختم و گفتم: «نمي‌خواهم». حاج‌آقا مصطفي ناراحت شد و آمد طرف من كه مرا دعوا كند. امام به من اشاره كردند كه فرار كن. داداش ديد و گفت: شما اين جور مي‌كنيد كه گوش به حرف نمي‌دهد». آقا گفتند: «اگر گوش به حرفت بدهد، امروز مي‌گويي يك ليوان آب بده، پس‎فردا مي‌‌گويي كفش‌هايم را جلوي پايم جفت كن!».

* مصطفي بر فراز گلدسته!

- همراه خانم (مادرشان) در صحن حضرت معصومه سلام ‌الله عليها بودم. حدود 8 - 9 سال داشتم و داداش 18- 19 ساله بودند. خانم سرشان را بلند كردند و توجه كردند كه يك نفر روي مناره كله معلق ايستاده است. اولين حرفي كه خانم زدند اين بود كه گفتند: «خوش به حالش!» خانم خيلي شاداب و دلشاد بودند. همه نگران شدند، ولي خانم گفتند: «فكر مي‌كنم مصطفي باشد. غير از مصطفي كسي جرأت نمي‌كند آن بالا برود و معلق بزند!» جالب اين است كه خانم‌ نگران نشدند و اصلاً اهل اين‌جور نگراني‌ها نبودند. بقيه خيلي نگران شدند، ولي ايشان ابداً.

* امام به من گفتند: كودتاچي!

ما اغلب براي ناهار آبگوشت داشتيم، چون امام آبگوشت دوست داشتند، ولي من اصلاً آبگوشت دوست ندارم و در منزل همسرم هم جز چندباري كه نوه‌هايم آمدند و خواستند برايشان درست كنم، آبگوشت درست نكرده‌ام. يك بار كه حدوداً 9 - 8 ساله بودم در فصل تابستان بود و امام وضو گرفته بودند و داشتند از پله بالا مي‌آمدند و من ظرف گوشت‏كوبيده دستم بود. چشمم كه به آقا افتاد، بشقاب را به طرف ديوار پرت كردم و گفتم: «كي گفته هر كس بزرگتر است،‌ بايد حرف، حرف او باشد؟ شما چون بزرگتريد و آبگوشت دوست داريد، من هم بايد آبگوشت بخورم؟» ايشان آمدند بالا و به خانم گفتند: «بچه‌ها را بنشانيد و از آنها بپرسيد چه غذايي دوست دارند و هرروز مطابق ميل يكي از آنها غذا بپزيد!». البته به من لقب «كودتاچي» دادند و گفتند: تو كودتا كردي!

* خواهش امام از من: به چين نرو!

- چند سال قبل از فوت امام مرا به چين دعوت كردند كه بروم آنجا و صحبت كنم. سر سفره بوديم و ايشان به خاطر قلبشان به دستور دكتر پشت ميز كوچكي مي‌نشستند و غذا مي‌خوردند. من خيلي عادي و معمولي گفتم: «من هفته ديگر به چين مي‌روم. مرا دعوت كرده‌اند.» حرف‌هاي ديگري زده شد و گذشت. چند دقيقه بعد، امام به من گفتند: «فهيمه (مرا در منزل فهيمه صدا مي‌زنند) بيا!» بعد گفتند: «سرت را بياور پايين!» من كنار ايشان ايستاده بودم. گوشم را نزديك دهانشان بردم. امام گفتند: «مي‌خواهم از تو خواهش كنم به چين نروي». من مكثي كردم و گفتم: «چشم»، ولي حقيقتش اين است كه كمي به من برخورد كه چرا ايشان همان وقت به طور عادي اين مطالب را نگفتند. مثلاً نگفتند مصحلت نيست و نرو و چرا اين‌جور گفتند. وقتي غذا خوردن تمام شد و ايشان خواستند به اطاقشان بروند، من همراهشان رفتم و گفتم: «مي‌خواهم از شما گله كنم». پرسيدند: «چرا؟» جواب دادم: «شما فكر مي‌كنيد اگر مرا منع كنيد گوش نمي‌كنم؟ همان‌جا به من مي‌گفتيد نرو، مصحلت نيست. من هم قبول مي‌كردم. لازم نبود مرا صدا بزنيد و درِ گوشم بگوييد». گفتند: «آدم وقتي مي‌خواهد چيزي را به كسي بگويد، بايد به كف پاي او بگويد؟ بايد درِ گوشش بگويد!» فهميدم مي‌خواهند از در شوخي درآيند. گفتم: «هم من مي‌دانم منظورم چيست، هم شما مي‌دانيد!».

* دقت و مراعات ظريف
- نكته ديگري كه يادم آمد از دوره‌اي است كه امام كسالت داشتند. حدود ده روز قبل از رحلتشان بود. امام بيمار بودند و بايد در بيمارستان بستري مي‌شدند. امتحان جامع دكترا هم داشتم. امام هم قرار بود فرداي آن روز به بيمارستان بروند. من وقتي وارد منزل شدم، ايشان داشتند با مادرم شام مي‌خوردند. شنيدم كه گفتند: «به فهيم نگوييد.» من همان‌جا متوجه شدم كه ايشان مي‌خواهند به بيمارستان بروند، منتها ايشان به ديگران توصيه مي‌كردند به من نگويند كه حواسم براي امتحان پرت نشود. من به روي خودم نياوردم كه مي‌دانم. آمدم و نشستم و صحبت كرديم و شب به منزل برگشتم.

صبح فردا دلم نيامد كه نروم و امام(ره) را نبينم. از آن طرف هم از بيمارستان گفته بودند جواب آزمايش حاضر نيست و بايد فردا براي عمل بياييد. من اين را نمي‌دانستم. وقتي آمدم و وارد اتاق شدم، فكر كردم امام را مي‌خواهند به بيمارستان ببرند. به روي خودم هم نمي‌آوردم كه مي‌دانم. به محض اينكه وارد شدم، امام دستشان را باز كردند و گفتند: «خيالت راحت‌! قرار نيست به بيمارستان بروم». پرسيدم: «جدي مي‌گوييد؟» يادم نيست عين جمله‌شان چه بود، اما آن را جوري ادا كردند كه من باور كردم كه قرار نيست اصلاً به بيمارستان بروند و با كمال آرامش رفتم و امتحانم را دادم و برگشتم و تازه فهميدم كه قرار است فرداي آن روز بروند. اين‌قدر دقيق بودند كه من از نظر روحي لطمه نخورم و امتحانم خراب نشود.

* بيشترين ناراحتي امام از آقاي منتظري و ماجراي قطعنامه بود

- من اصلاً در مورد قضيه آقاي منتظري ناراحت نشدم و فكر مي‌كردم حق همين است كه امام ايشان را كنار بگذارند، چون ديده بودم كه امام چقدر از دست ايشان اذيت شدند. رنج امام حد و اندازه نداشت. باورشان نمي‌شد كسي كه آن‌قدر مبارز و متدين بوده، اين‌طور تحت تأثير قرار بگيرد. فوق‌العاده زياد هم تلاش كردند تا ايشان را از بعضي ارتباطات و كارها منع كنند. امام كمتر مسائل بيرون را در اندرون نقل مي‌كردند، ولي در ارتباط با ايشان از بس منقلب و ناراحت بودند، مي‌آمدند و مي‌گفتند.

من در طول زندگي امام، دو بار ناراحتي فوق‌العاده زياد ايشان را ديدم. يك بار همين قضيه آقاي منتظري بود كه امام خيلي اذيت شدند، يكي هم قبول قطعنامه. من تهران نبودم و از تلويزيون خبر بركناري آقاي منتظري را شنيدم. خوشحال شدم و فكر مي‌كردم حق همين بود و ايشان نبايد جانشين امام باشند. خدا شاهد است همان روز اول بعد از رحلت امام با آن همه ناراحتي از آن مصيبت بزرگ، وقتي شنيدم كه آقاي خامنه‌اي انتخاب شده‌اند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گويي مرگ پدر را فراموش كردم. حتي كسي به من گفت: «خوشحالي مي‌كني كه جاي پدرت جانشين انتخاب شد؟» گفتم: «اين حرف چيست؟ بالاخره هركسي رفتني است، ولي شخص بسيار خوبي جاي ايشان آمد». تا الآن هم معتقدم بهترين فرد، ايشان بودند و هستند. ان‌شاءالله كه عمر طولاني داشته باشند.

* نظر امام درباره رهبري آيت‌الله خامنه‌اي
- به خاطرم هست، 3-4 روز بعد از جريان آقاي منتظري كه ايشان از قائم‏مقامي كنار رفتند، پيش امام نشستم و گفتم: «اگرچه زشت است كه من اين حرف را بزنم، اما بالاخره آدميزاد از اين دنيا مي‌رود و من به نظرم مي‌رسد فردي را نداريم كه جانشين شما باشد. آيا بهتر نيست كه شورايي باشد؟» تا اين حرف را زدم، گفتند: «چرا نداريم؟» گفتم: «به نظر مي‌آيد چنين فردي نيست.» گفتند: «چرا، آقاي خامنه‌اي».

صرف‌نظر از سخن امام، من واقعاً و قلباً به رهبر معظم انقلاب اعتقاد دارم. خدا شاهد است كه اين اعتقاد قلبي من است كه الآن بهترين فرد را داريم و چه انتخاب خوبي بود. هيچ‌كس نمي‌توانست اين طور محكم در برابر آمريكا و دشمنان بايستد و از ملت دفاع كند. گاهي اوقات وقتي ايشان مطلبي را مي‌گويند، خيلي ياد امام مي‌كنم و مي‌بينم گويا همان گفته‌هاست. من بسيار به ايشان اعتقاد دارم و لذا هرچه بگويند اطاعت مي‌كنم.

من معتقدم كه در رأس يك كشور اسلامي قطعاً بايد ولي فقيه باشد و فقط ولي فقيه است كه مي‌تواند به معناي حقيقي، كشور را حفظ كند؛ انتخابي هم كه مردم به صورت مستقيم يا غيرمستقيم مي‌كنند، انتخاب درستي است. مردم تشخيص درستي دارند.

فرا رسیدن بیست ودومین سالگرد رحلت جانسوز حضرت امام ( ره ) به دلسوختگان تسیلت و انتخاب شایسته جانشین به حق آن پیر سفر کرده   مقام معظم رهبری ( مد ظله العالی ) بر رهروان صدیق آن حضرت مبارکباد

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در جمعه سیزدهم خرداد 1390 و ساعت 20:7 |

اولين گام براي برنامه‌ريزي تهيه دستور کارهاست.

• فهرستي از دستور کارها، اهداف و ايده‌ها تهيه کنيد و آن‌ها را در سه فصل از هم جدا کنيد: "بلند مدت"، "ميان مدت"، و "کوتاه مدت". کوتاه مدت‌ها را به نوبه خود، به سه فصل "هفته"، "فردا" و "امروز" تقسيم کنيد.‏

• بنابراين، و در نهايت، شرح وظايف خود را به پنج رده تقسيم کنيد: بلند مدت/ ميان مدت/ هفته/ فردا/ امروز. اگر برنامه خود را با رايانه جيبي تنظيم مي‌کنيد، مي‌توانيد اين پنج نوع تَسک را در بخش مربوط به تَسک‌ها براي خود تعريف کنيد.

• کار‏ شما، به عنوان مدير، تا قدر زيادي، اطلاعات جمع کردن، مذاکره کردن و در نهايت، تکميل و مدام، بروز کردن اين پنج رده کاري است.

• علاوه‏ بر تدارک دستور کارهاي جديد، و قرار دادن آن‌ها در اين رده‌بندي‌ها، يک کار ديگر شما قبل از تنظيم برنامه هر نيم روز، روز، فردا و هفته، اين است که اين تَسک‌ها را اولويت‌بندي کنيد.

• بهترين‏ و بيشترين وقت را به کارهايي با اولويت بالاتر اختصاص دهيد.

• موفقيت‏ شما در هر کاري که براي خود تعريف مي‌کنيد، تابع منابع مالي، خانواده، روحيه قوي، سلامت جسمي و عاطفي و داشتن شخصيتي پخته و متعادل است.

• سعي‏ کنيد کساني را که بايد با شما در هر کار همراهي و همکاري کنند، نسبت به اولويت‌هاي خود متقاعد کنيد. بدون اين همراهي، هر چه تلاش کنيد، سر راه شما آنقدر ناهمواري سبز خواهد شد که عاقبت به نتيجه مطلوب نخواهيد رسيد.

• پس،‏ فکر مي‌کنم که به عنوان يک مدير موفق، يکي ديگر از تکاليف شما اين است که "مذاکره کنيد". پس، "فن مذاکره" را بياموزيد.

• به‏ نحوه صرف وقت خود نظارت سختي داشته باشيد. وقت را رها نکنيد تا برود.

• وظايف‏ مندرج در رده پنجم، يعني کارهاي روزانه را به ترتيب اولويت در اوقات نيم روز خود توزيع کنيد.

• وقت‏ خود را فقط در جهت تحقق اين اهداف صرف کنيد. قانون سختي داشته باشيد: هيچ کاري خارج از آنچه برنامه‌ريزي شده است انجام ندهيد.

• دنبال‏ راه‌هايي بگرديد که زمان در اختيار خود را به حداکثر و بيش از ميزان پيش‌بيني شده برسانيد، و براي اين هدف، هيچ راهي نداريد جز آنکه با بهره‌وري بالاتر از زمان، وقت لازم براي انجام کارها را کاهش دهيد تا بتوانيد در وقت محدود خود جا باز کنيد.

• يک‏ راه ديگر براي افزايش زمان در اختيار، گسترش تقسيم کار و استفاده از نيروهاي اطراف براي صرفه‌جويي در انجام کارها و دستور کارهاست.

• مدام‏ رايانه جيبي، يا بخش برنامه‌ريزي موبايل خود را در دست داشته باشيد، و تسک‌ها و سپس تقويم روزانه خود را تغيير دهيد. ‏

• ترديد نکنيد که يک برنامه خوب، بايد منعطف و متغير باشد و به تغييرات محيط پاسخ مناسب را بدهد. در عين حال، بدانيد که برنامه متغير داشتن، بهتر از بي‌برنامه بودن است.

• همين‌طور، عادت کنيد که مدام، اولويت‌بندي دستور کارهاي خود را تغيير دهيد و آن‌ها را بالا و پايين کنيد. رايانه‌هاي جيبي به خوبي چنين امکاني براي انعطاف را در اختيار شما مي‌گذارند.

 

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:1 |
 
نزدیک به هزار و چهار صد سال پیش بود که خانه ای را آتش زدند وکسی میان در نیم سوخته و دیوار

خانه چنان قرار گرفت که ناله ی مظلومیت او هنوز به گوش می رسد.

ای چشمه ی تکاثر نیکی ها٬بانویی که به هنگام نماز ٬نوری از تو تا اسمان قد می کشید

پس چگونه بود که پهلویت را شکستند تا علی در غمی مضاعف به شکوه بنشیند در پیشگاه آفریدگار

دختر معرفت٬نیمه ی زعامت اسرار روزگار٬مادر شفاعت و سالار شهیدان

به شعری اثبات تو ا در نشستن بیهوده است.

تو خود گویاترین دلیل خویشتنی٬چنانکه آفتاب شیواترین دلیل آفتاب.

+ نوشته شده توسط عباداللهی حاج سید حمید در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:55 |
>